شبهای قدر
عزیز مامان
زیباییه رمضون همش به همین سه شبه 
شبهای قدر ... بزرگیش رو نمیتونم درک کنم انگار در من نمیگنجه هر وقت میخوام درست حسش کنم انگار بدنم برام تنگ میشه دلم میخواد پرواز کنم برم به آسمونا اون بالا بالاها...
اما زمینیتر از این حرفام...
دخملیه نازم توی این روزها و شبها شما هم قدم به قدم با ما بودی شب نوزدهم رو تا ساعت دو بیدار موندی و بازی میکردی اما حواست به ما بود .جایی نرفته بودیم و پای تلویزیون نشسته بودیم
شب بیست و یکم اومدی کنارم نشستی و آروم خوابیدی
ودیشب شالمو سر کردی و کتاب دعا رو دستت گرفته بودی و زیر لب زمزمه میکردی
قربون خدا برم به حق خیلی به ما نزدیکه و تو دل همه هست ... ماییم که نابینا و ناشنواییم
دخملیه 19 ماهه با تمام وجودش عظمت این شبها رو درک کرد و با خدای خودش به زبون خودش مناجات میکرد
بهت گفتم برای مامان و بابا خیلی دعا کن دستات رو بالا بردی و گفتی مهتاااا باباااا زندگیـــــــــــــممممم
اینم از لحظه ی بعد از مناجاتت
تا اومدم ازت عکس بگیرم فورا از جا پاشدی و دیگه موفق نشدم از اون لحظه های زیبا عکس بگیرم...بمیرم برات مامانی پریشب با کله از پله های راهرو سقوط کردی و خدا بهت رحم کرد بابایی گرفتت روی بینی و زیر چشمت زخم شد





شبهای قدر 


